گوش دادم ، گوش دادم به همه ی زندگیم
 
موش منفوری در حفره ی خود
یک سرود زشت مهمل را با وقاحت میخواند ...

                        


دوست دارمش ...

مثل دانه ای که نور را

مثل مزرعی که باد را

مثل زورقی که موج را

یا پرنده ای که اوج را

دوست دارمش ....

                                              

من از تو میمردم ، اما تو زندگانی من بودی .. تو با من میرفتی .. تو در من میخواندی . وقتی که من خیابانها را بی هیچ مقصدی می پیمودم تو با من میرفتی .. تو در من میخواندی .. تو از میان نارون ها ، گنجشکهای عاشق را به صبح پنجره دعوت میکردی.. و قتی که شب مکرر میشد .. وقتی که شب تمام نمی شد .. تو از میان نارون ها ، گنجشکهای عاشق را به صبح پنجره دعوت میکردی ... تو با چراغهایت می آمدی به کوچه ی ما .. تو با چراغهایت می آمدی وقتی که بچه ها میرفتند و خوشه های اقاقی میخوابیدند ، تو با چراغهایت می آمدی ....

تو دستهایت را میبخشیدی .. تو چشمهایت را میبخشیدی ... تو مهربانیت را میبخشیدی .. تو زندگانیت را میبخشیدی .. وقتی که من گرسنه بودم ..

تو مثل نور سخی بودی .. تو لاله ها را میچیدی .. تو گوش میدادی ... اما مرا نمیدیدی !!

                                                                                    .: فروغ :.

 

این روزها، این روزهای استخوان سوز

           پایان عمر عشق و آغاز جدائیست !!!

این لحظه ها، این لحظه های مرگ پیوند

          آخر نفسهای چراغ  آشنائیست !!!

.:مهدی سهیلی:.

 

سکوت چیست ، چیست ، چیست ای یگانه ترین یار ؟؟ سکوت چیست بجز حرفهای ناگفته من از گفتن میمانم ، اما زبان گنجشکان ، زبان زندگی جمله های جاری جشن  طبیعتست . زبان گنجشکان یعنی : بهار ، برگ ، بهار . زبان گنجشکان یعنی : نسیم ، عطر ، نسیم . زبان گنجشکان در کارخانه میمیرد .

این کیست این کسی که روی جاده های ابدیت بسوی احظه ی توحید میرود و ساعت همیشگیش را با منطق ریاضی تفریق ها و تفرقه ها کوک میکند . این کیست این کسی که بانگ خروسان را آغاز قلب روز نمیداند ؟؟؟ آغاز بوی ناشتایی میداند . این کیست این کسی که تاج عشق به سر دارد و در میان جامه های عروسی پوسیده است ....

پس آفتاب سر انجام در یک زمان واحد بر هر دو قطب نا امید نتابید .. تو از طنین کاشی آبی تهی شدی . و من چنان پُرم که روی صدایم نماز میخوانند ...

جنازه های خوشبخت ، جنازه های ملول ، جنازه های ساکت متفکر ، جنازه های خوش برخورد ، خوش پوش ، خوش خوراک ، در ایستگاههای وقت های معین و در زمینه ی مشکوک نورهای موقت ..... آه ، چه مردمانی در چارراهها ، نگران حوادثند و این صدای سوت توقف در لحظه ای که باید ، باید ، باید مردی به زیر چرخ های زمان له شود مردی از کنار درختان خیس میگذرد ... من از کجا می آیم ؟؟؟

از این بالا نگاه کردم

زمین منو صدا میزد

یکی میگفت بپر پایین

یکی تو قلبم جا میزد

وقت تموم کردن کار

شهامت دل بریدن

خط کشیدن دور همه

به حس پرواز رسیدن

حالا باید چیکار کنم

خاطره هارو خط زدم

کاری که اینجا ندارم

گذشتنو خوب بلدم

برای گریه کردنات

یکی دو روزی کافیه

سیاه بپوش برای من

اینم برای قافیه

فقط من از اینجا میرم

فکر نکنم چیزی بشه

نه آسمون زمین میاد

نه ابری بارونی بشه

حرفای آخر و زدم

کار و باید تموم کنم

حیفه که این ثانیه هار و

برای حرف تموم کنم..........

میترسی!

به تو میگویم ، از زندگی میترسی !

از مرگ بیشتر !

از عشق بیش از هر دو !

                                                                  .:شاملو:.

 

چه مهربان بودی ای یار ، ای یگانه ترین یار ، چه مهربان بودی وقتی دروغ میگفتی ، چه مهربان بودی وقتی که پلک آینه ها را میبستی و چلچراغها را از ساقه های سیمی میچیدی و در سیاهی ظالم مرا بسوی چراگاه عشق میبردی ، تا آن بخار گیج که دنبال ی حریق عطش بود بر چمن خواب مینشست ....

و آن ستاره های مقوایی به گرد لایتناهی میچرخیدند چرا کلام را به صدا گفتند ؟؟ چرا نگاه را به خانه ی دیدار میهمان کردند ! .... نگاه کن که در اینجا چگونه جان آن کسی که با کلام سخن گفت و با نگاه نواخت و با نوازش از رمیدن آرامید به تیره های توهم مصلوب کشته است و

 جای پنج شاخه ی انگشتهای تو که مثل پنج حرف حقیقت بودند چگونه روی گونه ی او مانده است....

                                                       .:فروغ فرخزاد:.