دوست دارمش ...
مثل دانه ای که نور را
مثل مزرعی که باد را
مثل زورقی که موج را
یا پرنده ای که اوج را
دوست دارمش ....
من از تو میمردم ، اما تو زندگانی من بودی .. تو با من میرفتی .. تو در من میخواندی . وقتی که من خیابانها را بی هیچ مقصدی می پیمودم تو با من میرفتی .. تو در من میخواندی .. تو از میان نارون ها ، گنجشکهای عاشق را به صبح پنجره دعوت میکردی.. و قتی که شب مکرر میشد .. وقتی که شب تمام نمی شد .. تو از میان نارون ها ، گنجشکهای عاشق را به صبح پنجره دعوت میکردی ... تو با چراغهایت می آمدی به کوچه ی ما .. تو با چراغهایت می آمدی وقتی که بچه ها میرفتند و خوشه های اقاقی میخوابیدند ، تو با چراغهایت می آمدی ....
تو دستهایت را میبخشیدی .. تو چشمهایت را میبخشیدی ... تو مهربانیت را میبخشیدی .. تو زندگانیت را میبخشیدی .. وقتی که من گرسنه بودم ..
تو مثل نور سخی بودی .. تو لاله ها را میچیدی .. تو گوش میدادی ... اما مرا نمیدیدی !!
.: فروغ :.