ای صبح !
ای بشارت فریاد !
خروس را در آستان آمدنت سر بریده اند!
من سردم است ، من سردم است و انگار هیچوقت گرم نخواهم شد ، ای یار ای یگانه ترین یار « آن شراب مگر چند ساله بود ؟ » نگاه کن که در اینجا زمان چه وزنی دارد و ماهیان چگونه گوشتهای مرا میجوند ، چرا مرا همیشه در ته دریا نگاه میداری ؟ من سردم است و از گوشواره های صدف بیزارم ، من سردم است و میدانم که از تمامی اوهام سرخ یک شقایش وحشی جز چند قطره خون بجا نخواهد ماند ..
خطوط را رها نخواهم کرد و همچنین شمارش اعداد را رها نخواهم کرد و از میان شکلهای هندسی محدود به پهنه های حسی وسعت پناه خواهم برد .. من عریانم ، عریانم ،عریانم مثل سکوتهای میان کلامهای محبت عریانم و زخمهای من همه از عشق است .. از عشق ، عشق ، عشق . من این جزیره ی سرگردان را از انقلاب اقیانوس و انفجار کوه گذر داده ام و تکه تکه شدن ، راز آن وجود متحدی بود که از حقیرترین ذره هایش آفتاب به دنیا آمد ....