بسترم صدف خالی یک تنهایی است و تو چون مروارید ، گردن آویز کسانی دیگر ......

                                                                                                                    هوشنگ ابتهاج

 

در کوچه باد می آید ، در کوچه باد می آید و من به جفتگیری گلها می اندیشم به غنچه هایی با ساقهای لاغر کم خون و این زمان خسته ی ملول و مردی که رشته های آبی رگهایش مانند مارهای مرده از دو سوی گلوگاهش بالا خزیده اند و در شقیقه های منقلبش آن هجای خونین را تکرار میکنند . سلام ... سلام .... و من به جفتگیری گلها می اندیشم .

در آستانه ی فصلی سرد در محفل عزای آینه ها و اجتماع سوگوار تجربه های پریده رنگ و این غروب بارور شده از دانش سکوت ، چگونه میشود به آنکسی که میرود اینسان صبور ، سنگین ، سرگردان ، فرمان ایست داد ؟؟؟

چگونه میشود به مرد گفت که او زنده نیست ، او هیچوقت زنده نبوده است ...

در کوچه باد می آید ، کلاغهای منفرد انزوا در باغهای پیر کسالت میچرخند و نردبام چه ارتفاع حقیری دارد .

آنها تمام ساده لوحی یک قلب را با خود به قصه ها بردند و اکنون دیگر ، دیگر چگونه یکنفر به رقص برخواهد خاست ؟ و گیسوان کودکیش را در آبهای جاری خواهد ریخت و سیب را که سرانجام چیده است و بوئیده است در زیر پا لگد خواهد کرد ؟؟

ای یار ،؛ ای یگانه ترین یار چه ابرهای سیاهی در انتظار روز میهمانی خورشیدند ، انگار در مسیری از تجسم پرواز بود که یکروز آن پرنده نمایان شد انگار از خطوط سبز تخیل بودند آن برگهای تازه که در شهوت نسیم نفس میزدند .. انگار آن شعله ی بنفش که در ذهن پاک پنجره ها میسوخت چیزی بجز تصور معصومی از چراغ نبود ؟؟

در کوچه باد می آید .. این ابتدای ویرانیست آن روز هم که دستهای تو ویران شدند باد می آمد ، ستاره های عزیز ، ستاره های مقوایی عزیز وقتی در آسمان ، دروغ وزیدن میگیرد ، دیگر چه میشود به سوره های رسولان سر شکسته پناه آورد ؟ ما مثل مرده های هزاران هزار ساله به هم میرسیم و آنگاه خورشید بر تباهی اجساد ما قضاوت خواهد کرد ...

                                                                                  فروغ فرخزاد