عشق :

تنهاست و از پنجره ای کوتاه

 به بیابان بی مجنون مینگرد

به گذر گاهی با خاطره های مغشوش

 از خرامیدن ساقی نازک در  خلخال

آرزوها :

خود را میبازند

در هماهنگی بیرحم هزاران در

یک ستاره ؟

آری ! صدها ، صدها ، اما

همه در آنسوی شب های محصور

یک

یک پرنده ؟

آری ، صدها ، صدها ، اما

همه در خاطره های دور

با غرور عبث بال زدنشان