هر خواب همچون مرگی است و هر شب پایان یک زندگی است...

 

شادابى زندگى را افسردگى پیرى در پیش است . دوران عافیت‏به بیمارى و درد پایان مى‏پذیرد و سرانجام زندگى جز مرگ نیست . مرگى که دست انسان را از دنیا کوتاه کرده، راه آخرت را پیش پاى وى خواهد نهاد . با تن لرزه‏ها، دردهاى جانکاه، اندوه گلوگیر و نگاه فریاد خواه، که از یاران و خویشاوندان و همسران کمک مى‏خواهد، اما کارى از دست کسى بر نمى‏آید، و گریه هم سودى ندارد . از افتادن در تنگناى گور و تنها و بى‏کس در گورستان ماندن چاره‏اى نیست . آن گاه کرم‏ها، تکه پاره تن او را برده و پوسیدگى، طراوت تن را لگد کوب کرده، و گذشت روزگار همه آثار او را به باد فنا و فراموشى مى‏سپارد . تن‏هاى نازنین مى‏گندند و استخوان‏هاى محکم پوسیده مى‏شوند، روح در زیر سنگینى اعمال مى‏ماند، و چیزى را که از غیب شنیده بود با چشم یقین مى‏بیند . اما چه سود؟ ! که دیگر بر کارهاى نیک چیزى نمى‏توان افزود و از لغزش‏ها چیزى نمى‏توان کاست .

و مرگ .....

میهمانى است ناخوانده و ناخوشایند! هماوردى شکست ناپذیر که مى‏کشد و قصاص نمى‏شود! دامش را همه جا گسترده، با لشکر درد و رنج محاصره مان کرده، از هر سو هدف تیر و نیزه مان قرار مى‏دهد . کابوس مرگ، با قدرت تمام، به حریم هستى انسان تجاوز کرده . بى آن که ضربتش خطا کند در هاله‏اى از ابهام و تیرگى و با لشکرى از بیمارى‏ها و دردهاى جانکاه، و با انبوهى از مشکلات سایه سنگین خود را گسترده، طعم تلخش را میچشاند ..... و بدان :

 «... تنها مرگ است که دروغ نمیگوید ...