دیشب از خاک نمناک دستی پیر از زیر برگهای پلاسیده چه خسته صدایم کرد که :ای رهگذر بایـــست ! میخواهم منتظرترین نگاه را روی پلک چشمت نقاشی کنم... میخواهم طرحی از رگبار و رنگی از زنگار روی زخم گونه ات مرهم کنم... به لحن صدایت، نفس مرده های رفته از یاد بچکا نم... و در گوش دل پژمرده ات اذان بی رحمی بخوانم، «بدان زمان خواب ندارد تو دلتنگ یار مباش» ، بایست !! که دیگر مرا در یاری تو مجالی نیست که نه شب نوحست و نه من ایوب !
و من انگار حسی در وجودم شکافت که پنجه در پنجه ی خاک هم باک نبود... روزهای شادی را کفن ، یادهای دلنشین یک گذشته را به زیر خاک یک درخت تاک دفن کردم .قدمهای خسته ام را به باد سپردم و با دستانی گره زده در کنار مزار روحم ختم مهربانیم را جشن گرفتم ...