.... زندگی قمار است ، ماجراست ، انسان یا برنده است یا می بازد ،

زندگی مثل معرکه ایست که پایان ندارد ،

وقتی صدای یک نفر کم کم ضعیف و خاموش شد ،

صدایی جوانتر و نیرومند تر رشته ی بقیه ی داستان را میگیرد و ادامه میدهد ....

در چنین جهانی که در برابر انسان روشنفکر عصر عظمتهای سیمانی گسترده است

آیا اوج قله ای هم برای رسیدن میتوان در نظر گرفت ؟؟؟

آنگاه که در هر ذره بیم زوال لانه کرده است و مرگ با آن دهان سرد مکنده اش هر دم انسان را به خود میخواند؟؟؟

درست است که مرگ هم یکی از قوانین طبیعت است ، اما آدم تنها در برابر این قانون است که احساس حقارت و کوچکی میکند . یک مسئله ای است که هیچکاریش نمیشود کرد ، حتی نمیشود مبارزه کرد ، برای از بین بردنش ، فایده ندارد باید باشد ، خیلی هم خوب است ، این یک تفسیر کلی که شاید هم احمقانه باشد. بعضی وقتها فکر میکنم که ترک کردن این زندگی برای من در یک ثانیه امکان دارد ، چون به هیچ چیز دلبستگی ندارم ، آدمی بی ریشه هستم ، فقط دوست داشتن من است که حفظم میکند ، اما فایده اش چیست ؟ واین زوال چیزی است که به هر سو مینگری آنرا در برابر چشمت میبینی ، حتی در دلبستگی بزرگت !! 

 

فروغ فرخزاد روایتگر این هراس انسان عصر خویش است :

تمام روز ، تمام روز «

رها شده ، رها شده چون لاشه ای بر آب

به سوی سهمناکترین صخره پیش میرفتم

به سوی ژرفترین غارهای دریایی

و گوشتخوارترین ماهیان

و مهره های نازک پشتم

از حس مرگ تیر کشیدند

کدام قله ؟ کدام اوج ؟

مگر تمامی این راههای پیچا پیچ

در آن دهان سرد مکنده

به نقطه ی تلاقی و پایان نمیرسند ؟؟»

و چنین است که خاک برای او رمز آرامش میشود ، رمز مرگ و به خاک پیوستن :

و خاک ، خاک پذیرنده

اشارتی است به آرامش ،