سیاهی جلوی چشمان حقیقت را گرفته اما دعای او چه میشود ؟؟ او که پس از عبور از جاده های پست و بی ارزش میخواهد دوباره متولد شود . اما بی پناه است وقتی که دستان پر از گناهش را به سمت تنها یاورش دراز میکند . تنها ......
دلش میخواهد مرگ به او خنده کند و او لبیک گویان به سراغش بشتابد ، گرچه سخت است و برای او ناگوار اما :
«.. از اجل هم نازها باید کشید ..»
ای کاش زمان یاریش میکرد و به عقب میرفت ، زمان هم طاقت بار گناهان او را ندارد ........
مرگ من روزی فرا خواهد رسید :
در بهاری روشن از امواج نور
در زمستانی غبار آ لود و دور
یا خزانی خا لی از فریاد و شور
***
خاک میخواند مرا هردم به خویش
میرسند از ره که در خاکم نهند
آه ، شاید عاشقانم نیمه شب
گل به روی گور غمناکم نهند....