†As Long As , A Cold Cadaver Was Remained Aside My Gray Room†
دل ناامید من آنچنان تاریـــــــــک است ، که گویی دیوارهایش تو را لگد کوب میکند و خاکش آرامگاه ابدیت خواهد شد . بودن حتی شاخه ای از گلهای پژمرده ی خیال تو که بر مزارت آیه بخواند و چشمهای شب چنان تو را بازجویی میکند که شیرینی آفتاب زندگی بر لبانت بماسد . با هر قدمی که بر میداری زمین سرد و سیاهش سر به اعتراض میگذارد که پایت را آهسته بردار . هوای گرفته و غمگینش به معجون مانده ای میماند که بوی لاشه ی مردار میدهدو قلب کوچکت را از تپش باز میدارد .امروزه امید واژه ی مرموزی است که در تنگنای اندوه بشریت گام بر میدارد و نقطه های وام دار خود را به یادگار به یأس میبخشد و ناگاه از اینکه چه ترانه ها برای او سروده و چه داستانها که به قهرمانیش نگاشته و چه قلبها که به امید او تپیده ......
آی گلهای فراموشی باغ
مرگ از باغچه ی ما میگذرد داس به دست
و گلی چون لبخند میبرد از بر ما
سبب این بود ، آری! راه را گر گره افتاد به پای
اشک را گر نفس خوشبو در سینه شکست ...